گنجشک یادش به خیر با پدر بزرگم که می رفتیم سر مزرعه همش دنبال این بودم که گنجشک بگیرم بابا برزگ مشغول کار کشاورزی ومن درشالیزار درحال شینطنت وبازگوشی وشکار گنجشک یک روز یه گنجشک مرده رو تو مزرعه پیدا کردم وبرداسشتمش وبوق وکرنا زدم کهمن گنجشک شکار کار کردم ولی هر کی می دید می فهمیدمی این حیوونکی که تیر خورده ومادستمون رو میشد /اما حالا که برزگ تر شدیم فهمید کارهرکس نیست................
چقدر دلم هوس شله زرد زرد های مادربزرگ را کرده باور نمی کنید نیمه شعبان که در راه بود مادر بزرگ هم
یک لحظه آرام نمی نشست وبدنبال ادا نذر هرساله اش بود اما حالا که نیست خدایش رحمت کند از بوی گلاب مست می شدیم /ودر پیچ تاب ساعت شنی از دالان زمان کم نفسش خس خس کرد تسبیحش را خواست برایش آوردم نگاهی به من کرد ورفت /چقدر زود دیر می شود وانسان بااین همه کبکبه خودش زمین گیر وبعد راهی منزل آخرت می شود /یک روز ازش پرسیدم عزیزچطور موی آدم ها سفید می شه ؛لبخند زد چیزی نگفت ولی حالا که موهای من هم سفید شده فهمیدم
شفق حمریه مغربیه/باز انوار لطفش منعکس در بارقه غروب می شود وسحاب رحمتش با حجمه ای از الیاف زلال آهنگ حرکت می نوازد دیر یازود به هم می پیوندندودر مدار دلتنگی بغض ها در تنگنای گلو راه گریز نمی یابند وناگزیرپی باریکه ای برای قرار ویا رها شدن بر قوس مردم مرواریدهای درصدف باهیاهویی بی نظیر غلیان می کنندواز پستوی اتاقک تاریک روز های تنهایی که بوی کهنگی می دهد پر می کشند به سمت عوالم تخییلی رویاهای جوانی وهنوز در خلوت خیال سایه های پیر مرادکه صلای باده می زند را می مکم ووبه یاد دارم کتک های باد بی رحم پاییزی را واکنون سوار بر قالیچه خیال هوای طاووس به سر دارم هرچند طوطی خوش سخن مکتبخانه دلم دلنشین مرا اندرزکرد اما إفاقه نکرد ولوح روشن سینه ی چلچله ها دوباره باتو هم نوا می شوند کم غم انگیز است اما حکایت کوچ همیشه حقیقت است استادم می گفت هر طلوعی را غروبی در پیش است ولاجرم جستن وگریختنی درآن محال ترین تفکر تهی از منطق افلاطونی وفلسفه اشراقی است وکمی باید از چرت بی محابای دل انگیز شیرین تر از عسل دل شست تا باورمان آید که مهیّای سفر آخرت شویم...تاهروقت سخن از قبروقیامت می شود طبع وخوی کثیفمان هوای رمیدن نکند..س-ی-ا-و-ش
ااصلا در دالان پیچ درپیچ زمان هنوز پیدا نشده ام طفل بودم بعد شبیه لوبیای سحرآمیز قد کشیدم
وحالا در عالمی به نام هپروت سیر می کنم شاید از بدحادثه بود یا که قایقم شکست در تلاطم افکارم رشته هایی لنگر شدند ومرا در بندر بی اسکه دنیا
درحسرت رسیدن به ساحل آرزوها...موج میزند اشک در چشمانم مانند کودکی که دلتنگ مادر است اما "ای کاش نامه ها"،نوشتم در وصف گذر از مرزبی مثال
کودکی وقیل وقال هابه مکتب خانه بردم ولی تراشم رایادم رفت آخرنوک مداد قرمز آرزوهایم شکست حالا چه میشود تکلیف تکلیف شبم یادیکته های بی خیالی روزم
باید نگاشت ونگذشت به همین راحتی که تبلیغ نمی کنم دردم از سنگینی کیف وکتاب مدرسه نیست از درس نگرفتن هاست از زانو زدن در مقابلش اما شانه هایش تکان تکان
می خورد رفتم جلو گفت سلام أخوی ،از سجده برخاست ناگهان آسمان تیره وتار شد آبرها غرش کردند صاعقه زد ودانه های درشت باران از چشمانش سرازیرشد...

« مطالب جدیدتر