خبری نیست
کوچه دل همه در دام
ومسافر مدام
خارج از پنجره بر بام
سوار کلکی خام
ونگاه ها پراز بهبهه ی قرن
وتکلم چه آسان چه سخت
تاوان دلی در پی پراز شکسته
 وبرپیکره لاشه این جسم نشسته
ودمی می دمد از نوک فلوتش
وکجایی تودر لحظه نمایی 

دل بیچاره ما خواب کبوتر دارد