سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
منوی اصلی
لینک دوستان

گلوله ،

بارانم کن دلم تفیده است

چشم بی افسار من در صد گنه غلتیده است

باز هم با نوای کاروان آشفته است

درمیان خیل شادی ها دلم افسرده است

بند پوتین بستن و سربند بستن

گاه گاهی می شود کاووس هر شب

بعد شب گردی میان کوچه ها

می رسم بر انتهای این انتها 

خسته از اهل تمام کوچه ام

پشت معبر تا ابد بی سر صدا

می کشم تصویری از دست خدا

بی طهارت نام اورا می برم

لیک بازهم می رسد از او ندا

یاصمد خواندیم ولبیکی شندیم

 

 

 









جایتان خالیست

وراهتان خالیتی تر

شرمنده زنده ایم

در فکر سیم و زر

اینجا شهادت معنی دیگر گرفته

بوی پلاک وچیفیه را کمتر گرفته

باز آسمان دارد رجز می خواند ای عشق

انگار باز، بالهای خویش را

نسیه از بازار بی معبر گرفته

هر روز مان را باصدای توپ وتانکش

انگار که صحرای از محشرگرفته 





مطالب قدیمی تر »