سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
منوی اصلی
لینک دوستان

من بنده تو هستم، عهد تو را شکستم
پروند? سیاهم، مانده به روی دستم
عبد فراری‌ات را، دلخون نمی‌کنی تو
از خانه‌ات گدا را، بیرون نمی‌کنی تو
یا ربی یا الهی!
دل با صفا نکردم، از تو حیا نکردم
بر توبه‌نامه‌ی خود، اصلاً وفا نکردم
شرمنده‌ام نبردی، هرگز تو آبرویم
تا که اجازه دادی، با تو سخن بگویم
یا ربی یا الهی!
پیش تو سر به ‌زیرم، حب تو در ضمیرم
آیا شود که روزی، از عشق تو بمیرم
ممنونم از عطایت، دادی به من لیاقت
بار دگر ببینم، این سفر? ضیافت
یا ربی یا الهی!
من سائل تو هستم، کی می‌دهی جوابم
زهرا گرفته دستم، کی حق کند عذابم؟
دل خانه‌ی علی شد، مستانه‌ی علی شد
شیعه ز روز اول، دیوانه‌ی علی شد
یا ربی یا الهی!
دل شد حریم جانان، هر دم شدم پریشان
عقده ز دل گشودم، ناله زدم حسین جان
عبد حریم عشقم، شیدای عالمینم
ای عاقلان بدانید، دیوانه‌ی حسینم
یا ربی یا الهی

 



گر از میِ عفو خود سبویم بدهی
آبی به نهال آرزویم بدهی
با این همه رو سیاهی ای بنده نواز!
من آمده ام که آبرویم بدهی



صحبت از گرمای هوا بود که به ماه-رمضان رسید . . .
* امسال روزه می گیری؟
 اگر خدا بخواهد . . . *
من هم می گیرم، ولی کدام پزشک این همه سختی را برای بدن تایید می کند؟
 همان که وقتی همه پزشکان جوابت کردند ، برایت معجزه می کند !



آتشی نمى سوزاند "ابراهیم" را
و دریایى غرق نمی کند "موسى" را

کودکی مادرش او را به دست هاى "نیل" می سپارد
تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد
مکر زلیخا زندانیش می کند ، عاقبت بر تخت ملک می نشیند

از این " قِصَص " قرآنى هنوز هم نیاموختی؟

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد
نمی توانند

پس

به "تدبیرش" اعتماد کن

به "حکمتش" دل بسپار

به او " توکل " کن

 



خبر این بود که یک سرو رشید آوردند
استخوان های تو را در شب عید آوردند
جیب پیراهنی آغشته به خون را گشتند
نامه ای را که به مقصد نرسید آوردند
نامه مثل جگر تشنه ی تو سوخته بود
قفل آن باز نشد هر چه کلید آوردند
مادرت گفت کبوتر شده ای، می دانست
آسمان را به هوای تو پدید آوردند
لحظه ی رفتن تو خوب به یادش مانده
آب و آیینه و قرآن مجید آوردند
جا نماز متبرک شده اش را آن روز
با گلی سرخ که از باغچه چید آوردند
وقت رفتن تو خودت روضه ی اکبر خواندی
کوچه ابری شد و باران شدید آوردند
سال ها بعد تو از راه رسیدی اما...
خوب شد مادرت آن روز ندید آوردند...
پیکری را که به شش ماهگی ات می مانست
پیکری را که به قنداق سفید آوردند
حتم دارم که خود حضرت زهرا هم بود
روزهایی که به این شهر شهید آوردند





مطالب قدیمی تر »